به ناله های پر از سوز لاله های غریب
نبوده مرهمی از خاکِ لاله زار طبیب
چه روزگار غریبی ست، در هوای وصال
که پَر کشیده از این دل، رخ قرار و شکیب
شب سیاه، ورق زد به روشنایی روز
طلوع نور محبت، به وقتِ لُطفِ حبیب
ز دست دیده و دل می کشم به سر فریاد
خیال منظر چشمش، به خواب کرده نصیب
همیشه مرغ دلم پر کشیده از دوری
در آسمانِ پُر از مِهر آن نگاه نجیب
چنان که در غم دریای اشک او غرقم
پُر آب گشته بیابان، ز گریه های عجیب
اگر چه حسرت دیدار بر دلم مانده
غزل به پشت غزل گو، ألیس صبحُ قریب
حمید خان محمدی
عمریست که همسایه ی این حال خرابیم
حسرت زده ی جوشش یک کار ثوابیم
خورشید فروزان دلم، رو به غروب است
در وادی عشاق، دگر بار، نتابیم
هر دم شده جاری، قلم لطف الهی
صد حیف که بعد از همه آن لطف، کبابیم
انگشت نمای سر بازارِ جفاییم
پنهان شده از زخم زبان، پشت نقابیم
از شوق وصالِ دل و دلدار زمانه
تا روئیت رویش دگر آسوده نخوابیم
مطرود از عشقیم، ولی پاک سرشتیم
بسوزیم و بسازیم و به سویش بشتابیم
چون لایق دیدار شویم، چشم بشوییم
پا تا سر خود غرق حسابیم و کتابیم
از چیست که ما اشرف مخلوق جهانیم؟
در ذهن، پر از سیل سوالیم و جوابیم
گشتیم به عالم ز پی علم حضوری
استاد به ما گفت که دنبال سرابیم
ای کاش که یک گوشه نگاهی به من افتد
با یک نگه ش تا به ابد، پا به رکابیم
خیال منظر چشمت نمی رود از یاد
دلم هوای تو دارد که میزند فریاد
شکفته غنچه ی نیلوفرانه ات امشب
چنان که آتش عشقت، درون سینه نهاد
زدم عصا که به دریایِ دل رهی باشد
کلیم اگر برسد در هوای عشق آباد
به جاده های پر از سنگِ وادی عشاق
قدم نهادَم و گفتم که هرچه بادآباد
گرفته تاب و توانم، غروب غمبارت
اسیر عشق تو هرگز نمیشود آزاد
غم فراقِ تو شد تیر غیبِ تقدیرم
نشسته خونِ جگر بر کمانت ای صیاد
خیال روی تو گر بگذرد ز خاطر ما
ز پشت پرده ی چشمت مکن نظر به عناد
قلم به لوحِ قضا خورده تا غزل گل کرد
تمام هستی من شد در این خراب آباد
حمید خان محمدی
در برزخ جان مانده ام، دیگر پناهی نیست
ما را به جز گوشه نگاهت، رسم و راهی نیست
مُشتی گره کرده از این غم های تکراری
دارم بساطی که به جز دریای آهی نیست
بارانِ اشکی بر دو چشم خون فشانِ ماست
راه نجاتی غیر از آغوشِ تو گاهی نیست
آتش مزن با بی محلی ات بر این دل، که
در خرمنِ عمرِ گرانم، برگ و کاهی نیست
محو جمال یوسفِ مصری، زلیخا شد
اما به او از جانب یوسف نگاهی نیست
دنبال لیلی گشتن اش، هر روز هر شب بود
می گردد و بر گردنِ مجنون، گناهی نیست
تدبیر ما بی چاره ها، گمراهیِ محض است
در ظلمتِ تنهاییِ بی چاره، ماهی نیست
رفتی ولی با رفتنت بردی توانم را
بر صفحه ی روی سپیدم، جز سیاهی نیست