غرق نگاه

قلم به لوح قضا خورده تا غزل گل کرد...

غرق نگاه

قلم به لوح قضا خورده تا غزل گل کرد...

چه بگویم همه از حال خراب است

آنسان که تو دیدی دل دیوانه ی ما را

باجلوه نوشتی همه افسانه ی ما را


پیمانه لبالب شده بود از می عشقت

کاشوب کشیدی همه می خانه ی ما را


اعجاز مسیحاست مگر گوشه نگاهت

رویاند دمت، حالت مستانه ی ما را


صد شکر از آن نقش گِلی که تو سرشتی 

چون داده صفا گوشه ی ویرانه ی ما را


با روضه ی سر های بریده جگرم سوخت 

در شعله نهاده پر پروانه ی ما را


با سر شده مهمان یتیمش... چه یتیمی 

انداخته از بار غمش شانه ی ما را


حمید  خان محمدی

آن سان که خار، یارِ گلستان شود گهی

آن سان که خار، یارِ گلستان شود گهی

مجنون اسیر لیلی دوران شود گهی


با اینکه هست کار غلامان، غلامیت

نوکر به خیمه‎ گاه تو مهمان شود گهی


حتی اگر ز باغ فدک حاصلی نماند

رزق بهشت روزی سلمان شود گهی


بگذار بی محلی‎ات اهل وفا کنند

یک پینه ‎دوز محرم سلطان شود گهی


از چشم این و آن چو فتادی غمین نباش

هدیه ز مور نزد سلیمان شود گهی


گر اشک چشم مانده به راهم، امید هست

دریا عجین قطره‎ ی باران شود گهی


یک گوشه چشم یار عوض می‎کند مرا

حُر هم ز لطف جزء شهیدان شود گهی


بی‎ارزشم ولی شده‎ ام کلب آستان

سگ هم به کوی یار نگهبان شود گهی


در پشت ابر چهره‎ ی خود را نهان مکن

با یک نسیم روی تو تابان شود گهی


ای جزر و مد پلک دو چشم تو، قاتلم

غرق نگاه شامل طوفان شود گهی


دل خانه‎ ی امام زمان نیست لااقل

ای کاش همنشین تو جانان شود گهی


ما ریزه ‎خوار خوان حسینیم و ریزه ‎خوار

هم سفره ‎ی تمام امامان شود گهی


ناشناس

همیشه دردمندی مقتضای حالِ مسکین است

همیشه دردمندی مقتضای حالِ مسکین است
به ساحل سر نهادن عادتِ دریای غمگین است

مخواه از من که صحرای صبوری باشم آنجاکه
تمام کوه‌ها گفتند: بارِ عشق سنگین است

بُوَد عمری که در صبح طلوعش چشم بر راه‌ست
دلم آیینه‌ای دارد که بی‌اندازه خوشبین است

من از خرما به سلمان دادن این بیت فهمیدم
که بعد از چند صد سال عاشقی یک لحظه شیرین است

 استاد سید رضا جعفری

گذر زندگی یا یک سفر بی پایان

زندگی بود و سفر کردم و تنها ماندم

تا که از قافله ی عشق تو هم جا ماندم


فکر کن تابش چشمان تو مجنونم کرد

بعد از آن بود که هم سفره ی غم ها ماندم


کاش می شد به کنارت بنشینم یک شب

حبس در خود شدم از ذکر سحر وا ماندم


 چقدر زود گذشت فصل بهار چشمت

باز در حال و هوای شب یلدا ماندم


تَرَکی خورده دلم تا که شکست آینه اش

لیک عمریست که در حیرت و بلوا ماندم


دوست دارم که بفهمند همه عالمیان

که پریشانم و از هجر تو رُسوا ماندم


باز در روضه ی ارباب خیالم پَر زد

در غمِ چشمِ تر و ماتِ به سرها، ماندم


ته گودال به دورت همه سیرآب اما

تشنه لب بودی و من خیره به دریا ماندم


حمید  خان محمدی

من محمد(ص) را دوست دارم

(من تو را بی اثر و معجزه باور دارم

دلخوشی ام فقط این است پیمبر(ص) دارم) 


مرغ مینای صلاتم پر پرواز نداشت

جلوه کردی و من از اَشهد تو پَر دارم


یک قلم آمد و بر دفتر تقدیر نوشت

بنده ی عشقم و از می دو برابر دارم


یا علی(ع) گفتم و عشق از سر خط جاری شد

اشک شوق ایست که در چشمِ منور دارم


و بدانید محال است که تا آخر عمر 

دست از فاطمه (س) و آل علی(ع) بردارم 


شوق یک لحظه زیارت به دلم میکوبد

کشتن شاه صعودیست که در سر دارم


بغض و کینه همه در آل سقیفه پیداست

صبح و شب بر لب خود لعن مکرر دارم 


جبت و طاغوت کنار حرمت در خاک اند

زین جهت تا به ابد فکر مکدّر دارم


اگر آن یوسف زهرا(س) فرج اش حاصل شد

هر دو از قبر برون، بسته مصور دارم


حمید  خان محمدی

_بیت اول از سروده های استاد و دوست عزیزم مصطفی عمانیان