ظلمت سرای قلب مرا نور دیده ای
صورتگری و صورت ما را کشیده ای
هنگامه ی توهم و تشویش ذهن ها
تنها پناه و ملجأ قلب رمیده ای
با یک اشارت از سر رأفت، میان جنگ
قلب سپاه دشمن خود را دریده ای
در لحظه ی بلای عظیم مُقدّرت
از ابتدا به داد رسولان رسیده ای
بر من مگیر خورده از این حال و روز خویش
گنجینه ی محبت هو را ندیده ای
ای دل بس است درد جدایی ز دلبرت
چون زخم بی نشان ز فراقش چشیده ای
حمید خان محمدی