غرق نگاه

قلم به لوح قضا خورده تا غزل گل کرد...

غرق نگاه

قلم به لوح قضا خورده تا غزل گل کرد...

ظلمت سرای قلب

ظلمت سرای قلب مرا نور دیده ای

صورتگری و صورت ما را کشیده ای


هنگامه ی توهم و تشویش ذهن ها

تنها پناه و ملجأ قلب رمیده ای


با یک اشارت از سر رأفت، میان جنگ

قلب سپاه دشمن خود را دریده ای


در لحظه ی بلای عظیم مُقدّرت

از ابتدا به داد رسولان رسیده ای


بر من مگیر خورده از این حال و روز خویش

گنجینه ی محبت هو را ندیده ای


ای دل بس است درد جدایی ز دلبرت

چون زخم  بی نشان ز فراقش چشیده ای


حمید خان محمدی