دلتنگ چشمهایش، بر لب رسیده جان ها
غرق نگاه گشتیم خیره به آسمان ها
درسی گرفته ایم از این روزگار بی رحم
تا قدر گل بدانیم در بین زَرنِشان ها
تنهاییِ دلم چون دریای پر تلاطم
باران خون چکیده از ناله و فغان ها
کشتی شکستگانیم از دوری ش بسوزیم
هجران او کشیده آتش به آشیان ها
باران زده به باغ عمر گران بهایم
بر سبزی جوانی جاری شده خزان ها
آتش به پر نشسته، ققنوس راست قامت
خم گشته از نگاهِ سنگین این و آن ها
دیگر نمانده حالی بر حال عاشق ما
جز اینکه سجده داریم بر خاک آستان ها
حمید خان محمدی
جسارتا برای مصرع آخر پیشنهادی دارم
جز اینکه .... بر خاک آستان ها
در پناه حق
ممنونم از پیشنهادتون
اصلاح شد