غرق نگاه

قلم به لوح قضا خورده تا غزل گل کرد...

غرق نگاه

قلم به لوح قضا خورده تا غزل گل کرد...

ظلمت سرای قلب

ظلمت سرای قلب مرا نور دیده ای

صورتگری و صورت ما را کشیده ای


هنگامه ی توهم و تشویش ذهن ها

تنها پناه و ملجأ قلب رمیده ای


با یک اشارت از سر رأفت، میان جنگ

قلب سپاه دشمن خود را دریده ای


در لحظه ی بلای عظیم مُقدّرت

از ابتدا به داد رسولان رسیده ای


بر من مگیر خورده از این حال و روز خویش

گنجینه ی محبت هو را ندیده ای


ای دل بس است درد جدایی ز دلبرت

چون زخم  بی نشان ز فراقش چشیده ای


حمید خان محمدی

عاشور ما در کربلا بود

خواندم کتاب دل که هر دم با جفا بود

هر فصل منقوش هزاران ابتلا بود


عکس وصال یار بر یک صفحه ی آن

گوهر نبود، انگار یک کوه بلا بود


از ابتدای بند بند قصه هایش

نیرنگ ها و نقشه هایش بر ملا بود


زخم عمیق روی دل را مرهمی نیست

دلواپسی هایم به خونش مبتلا بود


حالا ببین جاریست، اشک از دیدگانم

پایان دفتر بر لبانم یک دعا بود


بزم هزار و یک شب و تقدیر خوانی

ای کاش زیر قبه ی صحن خدا بود


داغ ش به دل ماند و ز چشمم خواب خشکید

شب تا سحر عاشور ما در کربلا بود


حمید خان محمدی

صدای پای توهم دوباره پیچیده...


به گوش می رسد از دل صدای تکراری

به پشت درب نشسته گدای تکراری


عنایتی وَتَصَدّق به ما لطافت کن

چرا که آمده ام با دعای تکراری


فقیر و مُفلسم ای جلوه ی تمام حُسن

منی که پر شدم از ادعای تکراری


نشسته باز به دوشم غرورِ ذکر و سجود

به خویش گفتم امان از ردای تکراری


در انتظار نگاهت به خود فرو رفتم

به خون تپیده ام از این جفای تکراری


همین که گم شده ام در اتاق آیینه

برای خویش کشیدم خدای تکراری


صدای پای تَوهُّم دوباره پیچیده

خموش کی شود از سر، نوای تکراری


حمید خان محمدی

عنان ز کف مده ای کوه صبر باده نشین...

در گوشه یی ز داغ جفایت رمیده ام

روی خوش از خیال وصالت ندیده ام


سنگی زدی که شیشه ی فردانیت، شکست

از غربتم بپرس، چه دردی کشیده ام


خون دل از نگاه من هر روز می چکد

این می ز ابتدای فراقت چشیده ام 


خسته ز جنگ عقل و غریزه، نشسته ام

تسلیم، در مقابل اشکانِ دیده ام


صد بار از جنون، سرِ صبرِ جمیل خویش

با خنجر قساوت عشقت بریده ام


پیدا نکردم از گل باغت نشانه ای

مانند ریشه در غم و حسرت دویده ام


در انتهای سوگِ قلم با کلام و شعر

گویا به ابتدای تغزُّل رسیده ام


حمید  خان محمدی

عکس رخ یار...

هر روز یاد تو، گره ای زد به کار ما

آری خزان زده به تمام بهار ما


ما را دگر تحمل درد فراق نیست

کم کن ز لطف گوشه ای از کوله بار ما


کمتر بسوزمان، غم معشوق کافی است

ای صبر شعله ور شده از انتظار ما


حتی غزل کشیده به آتش برای خود

این دفتری که پر شده از شعر یار ما


دل در میان هجمه ی غم های دوری ت

هر روز میکند گله از غمگسار ما


ای کاش یک طبیب محبت، بیاورد 

مرهم برای درد و غم ماندگار ما


«ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم» 

 عکسی به روی باده ز نقش نگار ما


سرزنده می شوم نفسی تازه می کنم

یک لحظه گر زنی قدمی بر مزار ما


حمید  خان محمدی