خواندم کتاب دل که هر دم با جفا بود
هر فصل منقوش هزاران ابتلا بود
عکس وصال یار بر یک صفحه ی آن
گوهر نبود، انگار یک کوه بلا بود
از ابتدای بند بند قصه هایش
نیرنگ ها و نقشه هایش بر ملا بود
زخم عمیق روی دل را مرهمی نیست
دلواپسی هایم به خونش مبتلا بود
حالا ببین جاریست، اشک از دیدگانم
پایان دفتر بر لبانم یک دعا بود
بزم هزار و یک شب و تقدیر خوانی
ای کاش زیر قبه ی صحن خدا بود
داغ ش به دل ماند و ز چشمم خواب خشکید
شب تا سحر عاشور ما در کربلا بود
حمید خان محمدی