به ناله های پر از سوز لاله های غریب
نبوده مرهمی از خاکِ لاله زار طبیب
چه روزگار غریبی ست، در هوای وصال
که پَر کشیده از این دل، رخ قرار و شکیب
شب سیاه، ورق زد به روشنایی روز
طلوع نور محبت، به وقتِ لُطفِ حبیب
ز دست دیده و دل می کشم به سر فریاد
خیال منظر چشمش، به خواب کرده نصیب
همیشه مرغ دلم پر کشیده از دوری
در آسمانِ پُر از مِهر آن نگاه نجیب
چنان که در غم دریای اشک او غرقم
پُر آب گشته بیابان، ز گریه های عجیب
اگر چه حسرت دیدار بر دلم مانده
غزل به پشت غزل گو، ألیس صبحُ قریب
حمید خان محمدی