غرق نگاه

قلم به لوح قضا خورده تا غزل گل کرد...

غرق نگاه

قلم به لوح قضا خورده تا غزل گل کرد...

گله دارم...

ز ناز و غمزه ی معشوق دُر نشان گله دارم

همان که عمر مرا برد از آن از آن گله دارم


به دام گیسویت افتادم و قرار ندارم

به تیغ چشم بزن باز، کی از آن گله دارم


هزار و یک شب من ریشه در نگاه تو دارد

چه گویم ات مه زیبای آسمان، گله دارم


خدا کند دل آشفته ام قرار بگیرد

فراق یار ز جانم گرفته جان، گله دارم


نمانده است به بال و پرم هوای پریدن

ألا جوانیِ رنجور قد کمان گله دارم


به دل مده سر سودای مه وشان سنگدل

تو... ای خیال تو دریای بیکران، گله دارم


قلم به دفتر عشاق بس گران بنوازد

کلام سینه ی من هم نشد بیان، گله دارم


حمید  خان محمدی 

...أنا العتیق...

ز تیر دهر چنان راه و رسم ما گم شد

جنون ز کار قضا غرق در تبسّم شد


کشیده تیغ جفا عقل مصطلح... انگار

دل شکسته ی مجنون پر از تلاطم شد


گمان خویش به بود از تجسُّدم میرفت

سرود نیستِ هستم سحر ترنُّم شد


من از بدایت عمرم هراس دارم چون

به انتهای سلوک از ازل تهاجم شد


أنا العتیق به سر دارد آن گناه محض

به یک نگاه رئوف... آخرش ترحُّم شد


شکسته روی من از سستی اراده ی سِیر

ز تیر عشق دل آکنده از تألم شد


نظر نما به دلم یا مسبب الاسباب

که بحر کثرت عمرم پر از تلاطم شد


حمید خان محمدی 

ما در پیاله عکس رخ یار؟.....

ای ترس از زمانه کمی هم ثواب کن

رحمی به حال خسته ی زار و خراب کن


لااقل میان سختیِ سیرِ به قهقرا 

فکری برای زخمِ غم و اضطراب کن


در گیرودار حسرت ایام رفته ام

یک یا مدد ز جام دعا مستجاب کن


ما در پیاله عکس رخت را ندیده ایم

با اسم الکریم ، غریب را خطاب کن


یا رخ نما و یا ز لطف، یک نگاه بر

آیینه های زنگی بزم شراب کن


بر سر عبای سرد تکثُّر کشیده اند

وحدت بیاور این دل زردم خضاب کن


هنگام التماس تحیُّر به پشت درب

از راندن فقیر تمام، اجتناب کن


ای نور کامل ای شرف خلقت ملوک

این بنده را غلام سیاهت حساب کن


حمید  خان محمدی 

این تغزُّل های شیدا باز افتاد از نفس...

این تغزُّل های شیدا باز افتاد از نفس

ذکر تسبیحات احیا باز افتاد از نفس


واژه ها را اشکِ غربت با خودش همواره برد

دفتر املاء و انشاء باز افتاد از نفس


دل به دریا میزنم، شاید نصیبم موج شد

حال طوفانی دریا باز افتاد از نفس


هر که آمد، تیشه ای بر ریشه ی ما میزند

یک نفر اینگونه تنها باز افتاد از نفس


صبر... در دیدار یوسف هم سپر انداخته

تیغ چشمان زلیخا باز افتاد از نفس


کاش روز وصل، از راه خیالم می رسید

طاقت مجنون و لیلا باز افتاد از نفس


حمید  خان محمدی

سودای دل...

دلی دارم نوای شورانگیزی به سر دارد

هزاران حرف با غم ها و زخم چشم تر دارد


دلی دارم که در جنگ میان خویش با خویش اش

به چرخش های شمشیر نظربازان نظر دارد


سر سودای سیمرغ سلوک و سیر و سرمستی

به وقت خواب ناز شهر، در بانگ سحر دارد


دلم انگار آیینه به آیینه ترک برداشت

دلم انگار از درد و بلا و غم خبر دارد


ز آه دل جنون فریاد می زد بر سر عالم

که رد زخم های خنجر این دل بیشتر دارد


به خود گفتم چرا بر روی لب هایش دعا از دهر

تمنّای دلی آشفته و خون جگر دارد؟


حمید خان محمدی