غرق نگاه

قلم به لوح قضا خورده تا غزل گل کرد...

غرق نگاه

قلم به لوح قضا خورده تا غزل گل کرد...

لا تصبُ الدِّهر...

حقیقت است که دریای بی کران باشد

به زیر سایه سیمرغ آشیان باشد


مناز بر جلواتِ سلوک، محدودیم

قیود و حد همه زنجیر پای جان باشد


به باد داده نماز و قنوت و اذکارش 

دلی که در گرو وصل این و آن باشد


نگفته اند که در سیر معرفت، عارف

ز ابتلای تن و روح در امان باشد


به لوح دهر رقم خورده مبتلا باشیم

قلم به دست شرر بار کاتبان باشد


سماء دهر وسیع است، لا تصبُ الدِّهر

امور ماست که محصور در زمان باشد


نظر به گنبد دوار آستان نجف

برای نفس، بالاتر از جنان باشد


حمید  خان محمدی

شرح تمنّا...

در گوشه یی به شرح تمنّا نشسته ام
با اشک چشم، در دل غوغا نشسته ام

غرق نگاهم و پُرِ آشوب گشته ام
اینجا قیامتی شده بر پا، نشسته ام

امید بسته ام به طلوع سرای عقل 
حالا غروب را به تماشا نشسته ام

صد بار در خیال غلط سیر کرده ام
ماندم چرا دوباره به انشا نشسته ام!

درگیر و زیر هجمه ی شمشیر غربت م
مجنونم و به حسرت لیلا نشسته ام

حتی جنون گریست به حال و هوای من
از بس که پر شکسته و تنها نشسته ام

کس نیست مرهمی بگذارد به روی زخم
شب در تصور غم فردا نشسته ام


حمید  خان محمدی 

ندای صبح گاهی...

شنید این ندا را خماری ز ساقی

بنازم به چای غلیظ عراقی


حمید خان محمدی

اراده های الهی... چه باک از غم دوری

َبرای دیدن رویت دلم چه طوفانی ست

به اشک... حال و هوای شبم چه بارانی ست


دلم خرابه ی امید وصل رویت شد

بهای عشق غم است و حدیث ویرانی ست


درین زمانه فقط عشق هم کلامم بود

به روی پیکر آن هم نشان پیکانی ست


گُلی که باد بهاری خبر ز بویش داد

خوراک و خواب و خیال و امید گلدانی ست

 

ز زخم هجر ملالت کشیده ام هر دم

برای چشم تو انگار کار آسانی ست


میان هجمه و پیکار خویش با خویشم

بگوکه زخم به قلبم زدن مسلمانی ست؟


ز دهر، آینه آشفته شد هزاران بار

چنین اراده‌ی تقدیر را چه درمانی ست؟


حمید  خان محمدی

نقش قالی...

حال نامعلوم ما حالی به حالی می شود

نیست راهی جز مدارا،... چند سالی می شود


در میان جنگ شاید ها و بایدهای دل 

چشم غرق رنگ های نقش قالی می شود


نقش گفتم، آری آن نقش نگار یار بود

اینچنین مرغ خیالم لاابالی می شود


هر سحر دنبال تو گشتم به میخانه ولی

عکس در پیمانه تصویری خیالی میشود


تا گرفتم جان به یادت، باز افتاد از نفس

هر دمم مغلوب زخم جای خالی میشود


وقت استهلال رویت شد، وصالم آرزوست

چون تجلیِ قمر در این حوالی... می شود


بار غربت را بدوشم تا محرم میکشم

اشک روضه قسمت چشم اهالی می شود


حمید خان محمدی