دل به روی مه زیبات گرفتار شده است
از ازل تا به ابد وآله و بیمار شده است
زین سبب بود که افتاد ز چشمش پرده
گویی از خواب خودش سر زده بیدارشده است
دید تقدیر که بر گنبد دوار نوشت
نور هستی همه اش نقش رخ یار شده است
گفت ای کاش که من لایق دیدار شوم
وقت دیدار نشد حاصل و بیمار شده است
بعد از آن بال و پرش سوخته در آتش عشق
قصه اش نقل کسان در سر بازار شده است
حسرت بوسه ز دستان مه ناز به دل
تیر تاریک بر آن چشم گهربار شده است
جان به لب آمد از این سوز و گداز غم عشق
چشم امید بر آن لحظه ی دیدار شده است
حمید خان محمدی
سرخوشم رقص کنان فارغ شدم زین روزگار
شکر میگویم همی بر آستان کردگار
زد رقم سهم مرا تقدیر و اینگونه نوشت
تاکنار یار دیرین، شاد باشم آشکار
این بود رویای عاشق کی رسد وقت وصال
بشنود حرف دل اش را ،همچو یک آینه دار
میشوم مدهوش از لعل لبت ای ماه ناز
نور چشم دلبرم جان را برد تا احتضار
گرد شمع عاشقی چون سوخت این بال و پرم
کاش میشد تا نباشم زین جهت من شرم سار
یا عقیق و گوهری یا سنگ ریزه در نظر
هر دو از سنگ اند و اما فرق شان در اعتبار
هر که هستم هر چه هستم این بود رویای من
بشکند با یک نگاهش حسرت این انتظار
حمید خان محمدی
عشق تو جاری شده، چون رود، در رگ های من
دم به دم میگردد از دل، محو، این غم های من
صرف میشد بی جهت، اوقات عمرم روزو شب
تا که خورشید تو آمد از پسِ شب های من
بعد از آن روی تو شد آیینه ی وصف جمال
نوشم آن لعل لبت، ها این بود سودای من
ناز معشوق خریدن، نیست همسو با خرد
بزم عشق جای می است و این دل تنهای من
دلبرم با ناوک خود بر سرم منت نهاد
شاخه ی نیلوفری شد در شب یلدای من
غمزه هایت قطره قطره میچکد چون اشک چشم
پاره پاره کرده آن دریای تو، رویای من
حمید خان محمدی
دل من آمده سوی حرمت آقا جان
نظری از سر لطف و کرمت آقا جان
در بهشت حرمت خیل ملائک هستند
از پی زاری و درد و المت آقا جان
می کشم منت اگر اذن دهی تا بنهم
دیده بر خاک کف هر قدمت آقا جان
گر کند زنده مسیحا به دمی میت را
زنده شد خیل مسیحا به دمت آقا جان
می کند یوسف مصری ، مباهات جمال
تا که چشم اش فتد اندر صنمت آقا جان
به زیارتکده ات شوق رسیدن دارم
زده پر،دل... به هوای وطنت آقا جان
حمید خان محمدی
من وداع می کنم ازتو که به صد سوز و گداز
حسرتی باشد از آن اشک شب و راز و نیاز
یا رئوف بال و پرم سوخته از صولت عشق
در سحر باریدم تا که بفهمم آن راز
قلب من شعبه ای از مقبره ی قدسی تو
پس وداع گفتن من با شه عالم چه نیاز
گرچه دل در گرو مسجد گوهر شاد است
حاجتی داده آن پنجره فولادت باز
هر کسی در طلب حاجتی از درگه توست
جرعه یی آب حرم ، می دهدم عمر دراز
بانگ الله همه جا پر شده از نفحه ی عشق
شده محشر گویی ،در حرمت ،وقت نماز
جلوه کن بر من عاجز ز در لطف و کرم
بنده ی خویش کن و دور ز هر نفسم ساز
حمید خان محمدی