غرق نگاه

قلم به لوح قضا خورده تا غزل گل کرد...

غرق نگاه

قلم به لوح قضا خورده تا غزل گل کرد...

حاجتی داده آن پنجره فولادت باز...

من وداع می کنم ازتو که به صد سوز و گداز

حسرتی باشد از آن اشک شب و راز و نیاز


یا رئوف بال و پرم سوخته از صولت عشق

در سحر باریدم تا که بفهمم آن راز


قلب من شعبه ای از مقبره ی قدسی تو

پس وداع گفتن من با شه عالم چه نیاز


گرچه دل در گرو مسجد گوهر شاد است

حاجتی داده آن پنجره فولادت باز


هر کسی در طلب حاجتی از درگه توست

جرعه یی آب حرم ، می دهدم عمر دراز


بانگ الله همه جا پر شده از نفحه ی عشق

شده محشر گویی ،در حرمت ،وقت نماز


جلوه  کن بر من عاجز ز در لطف و کرم

بنده ی خویش کن و دور ز هر نفسم ساز


حمید  خان محمدی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد