حب تو گر بنشیند به نهان خانه ی دل
می زند شعر و غزل بر سر کاشانه ی دل
نام مولا به زبان آمده امشب، سر و پا
مست گشتیم ز شور می و پیمانه ی دل
ما که هستیم... چه هستیم... نمی دانم من
این چه عشقیست که آتش زده بر لانه ی دل
و تَصَدَّق پدر خاک نظر کن به گدا
تا شود باعث آرامش و سامانه ی دل
کاش قسمت شود ایوان نجف در شب قدر
شنوم گوشه ای از ناله ی مستانه ی دل
دور بستر همه جمعند خدا می داند
سوخت بالا سر شمع ت همه پروانه ی دل
حمید خان محمدی
دلم ز بوی خیالت هوای باران کرد
نگاه نافذ چشمت، مرا چه ویران کرد
کنار ساحل یادت نشسته بودم تا
هوای شرجی عشقت وزید و توفان کرد
چه شد نسیم جدایی دمید و رویت را
به پشت ابر سیاهی شبانه پنهان کرد
خوشا که یوسف مصری ز بی محلی ها
در آخر عشق زلیخا به لطف جبران کرد
اگر نشد که بنوشم شراب آغوشت
غم از دلم، همه شب یاد یار، درمان کرد
گذشت سوز زمستان نشد طلوع وصال
دلم ز فصل بهارت هوای جانان کرد
حمید خان محمدی
خورده تقدیر که غمگین فراق ش باشیم
باید از عشق بسوزیم و بَلا کَش باشیم
نیست امید، به ما رو کند اقبال نظر
کاش یک گوشه ی تصویر نگاه ش باشیم
درد تنهایی و دوریت، قبول است قبول
قسمت اینگونه رقم خورده در آتش باشیم
سوز سرمای غزل گفت به چشمم، باید
تا ابد منتظر فصل بهارش باشیم
شده هر ثانیه انگار برایم ده سال
چقدر میگذرد سخت، به یادش باشیم!
چند روزی ست که دریای دلم طوفانی ست
به گمانم که بنا نیست کنارش باشیم
حمید خان محمدی
چه قَدَر شهد شهادت به دلم شیرین است
خاک پایت به سحر، ملجأ هر مسکین است
سالها عکس تو را مردم کشور دیدند
کس نپرسید چرا بال و پرت خونین است!؟
حمید خان محمدی
فریاد زنان گویم و این هست مسیرم
هستی به فلک بر من تنها... ، تو امیرم
ای کاش که در خواب من آیی و ببینی
من تشنه ی چشمان تو در قلب کویرم
با جلوه ی چشمان تو غوغا شده در دل
ای کاش در این عشق بمانم و بمیرم
حاشا اگر افتاد به میخانه ات این ره
از دست کسی غیر تو پیمانه بگیرم
مجنونم و در حسرت آغوش بهارت
عمریست گرفتار م و در بند و اسیرم
حاجت به سر کوی تو آورده ام امشب
از روز ازل بر در این خانه فقیرم
حمید خان محمدی