غرق نگاه

قلم به لوح قضا خورده تا غزل گل کرد...

غرق نگاه

قلم به لوح قضا خورده تا غزل گل کرد...

خسته از پرده دری های نگاهش...

در قافله، ای کاش مرا همسفری بود

سهم من از این راه فقط دربه دری بود


سو سو ی شب تارِ خیالم، به ره عشق

یک جلوه ی نور از رخِ قرصِ قمری بود


تقدیر رقم خورده چو پروانه بسوزم 

پر میزدم از شوق اگر بال و پری بود


گم کرده رهی دست به دامان تو گشته

بر میکده ی چشم تو انگار دری بود


گفتم که دوای دل ما رحم بود رحم

امید که شاید به دلت، مختصری بود


ماندم که نسوزاند چرا قلب رئوفت

بغضی که نمایان شده در، چشم تری بود


زخمی که زدی بر دل ما وقت جدایی

سهوی که نبود، فکر کنم پرده دری بود!


حمید  خان محمدی


بارش باران...

خبری شد که همه غرق تحیُّر ماندند

آسمان گریه و ما خسته از این کج فکری


حمید خان محمدی 

کودک کفاش..

نحسی انگار فتاده سر راه پسرک

 دیده ی کودک کفاش پر از باران بود


تشنه از بی کسی و جرعه ی آبی می جست

او نفهمید عطش، میله ی این زندان بود


حمید خان محمدی

تنهایی...

تنهایی ام نگارش تصویر خانه شد

ای کاش لحظه ای بنشینی مقابلم


حمید خان محمدی 

عید فطر آمده و می طلبم عیدی را...

باید که جان به راه وصالت فدا شود

باغ نگاه مهر تو بر تن، ردا شود


فطریه ی دلم ، همه شوق نگاه یار

ای کاش عاقبت، به تو دِینم ادا شود


مجنون به معبد آمده بهر نیاز دل

لیلی کجاست تا که بیاید خدا شود


گویا مسیح بر رخ ماهت دمیده است

تا وقت صبح، بر دل ما مقتدا شود


پیراهنی که بوی تو گر آورد به مصر

صد یوسف از شمیم بهارت، گدا شود


بوی تو با نسیم سحر غنچه را گشود

شاید گره ز کار منو عشق، وا شود


می ترسم از هجوم قشون خیال چشم

آتش زند به سرو دل آنسان که تا شود


درد فراق و شوق وصالت ستودنیست

هر گز مباد درد فراقم دوا شود


حمید  خان محمدی