غرق نگاه

قلم به لوح قضا خورده تا غزل گل کرد...

غرق نگاه

قلم به لوح قضا خورده تا غزل گل کرد...

صدای قیل نشاید ز قال ما آید...

ای دل،  بسوز و دم مزن عشق محال را

باید که شست این همه خواب و خیال را


آخر نخورده ایم، پس از صبر و انتظار 

یک جرعه از شراب رخ بی مثال را


آری! شکست از تو و صد تکه پاره شد 

تا دید در خود، آینه، نقش جمال را


آن را که معرفت به دلش راه بسته است

بر سینه می زند ز چه سنگ وصال را؟


دست زمان فقط شده یارم به روزگار

خوابانده موج سرکش هر قیل و قال را


ای خوش به حال سالک شب زنده دار شهر

سوزانده قهوه خانه و فنجان و فال را


در بیشه زار سیر و سلوک ش حکایت است

با تیر شعله های غزل زد غزال را


حمید  خان محمدی

مَن یَمُت یَرَنی...

ببار حضرت باران که دل پریشانم

به جان دوست که محتاج بوی بارانم


ببار بر دل خون گشته از جنون، ای عشق

ببین  ز درد فراق و وصال، گریانم


دلا مزن سر فریاد، ناله های سکوت

که از درای قلم تا قدر نمی دانم


خوشا به بقعه ی جنت نشان شاه نجف 

جهان که خرم از او هست... من هم از آنم


<<قسم به وعده ی شیرین (مَن یَمُت یَرَنی)>>

فقط به عشق جمال علی(ع) مسلمانم


مرا ز فاضل خاکت سرشته اند انگار

به آستان تو زنجیر شد تن و جانم


ز کیمیای نگاهت ،جنون گرفته شفا

مرا هم از می نَظّاره ات بنوشانم


طواف کعبه کجا و زیارت تو کجا

هنوز خیره و در بند نقش ایوانم


میان بارش اشک و خیال خود دیدم

غلام قنبر و مالک، اویس و سلمانم


حمید خان محمدی

گفتم به خود از یار....

گفتم به خود از یار نه اینکه خبری شد!... 

از سنگ دلی شیوه ی او پرده دری شد


هر فکر و خیال از اثر گردش چشمش

بین اگر و باید و شاید سپری شد


تفسیر من از آمدن ابر جدایی

باران نمایان شده از چشم تری شد


افسوس در این چشمه ی چشمان محبت

از عشق فقط قسمت ما، بی ثمری شد


صد واژه تغزل به سرم آمده انگار

لب باز نکرده همه از در به دری شد


حمید خان محمدی 

یا امام الرئوف....

جلوه کن با نگه ت بر دل و بشکن قفسم 

بوی پیراهن تو تازه کند هر نفسم


چند سالیست که این حال دلم بارانیست 

دل بریدم ز همه نیست در این خانه کسم


چاره ای نیست به جز دیدن ایوان طلا

بطلب این تن رنجورِ پر از خار و خسم


کاش میشد که ببارم سحری ، کنج حرم

من به قربان تو ای مونس و فریاد رسم


یک نفر باز گمان کرده کبوتر شده است 

پر پرواز بده تا به سرایت برسم


حمید  خان محمدی 

میسوزم از فراق تو ای شمع محفلم...

هرگز نمی رود غم و اندوه از دلم

تا آن زمان که از دلِ دلدار غافلم


انگار در حوالی میخانه ی غزل

یک جرعه از نگاه تو شد شمع محفلم


گر شرط وصلت، آتش عشق و فراق توست

بر سوختن به راه وصال تو قائلم


حتی خدا که زد به دلم نقش بندگی

مهر تو را سرشت به یکباره در گلم


صد بار توبه کرده ام از حال خویش و باز

بر قبلگاه چشم سیاه تو مایلم


شب تا سحر به دشت صبوری قدم زدم

اما نشد ز صبر فراق تو، حاصلم


امید بسته ام که شود روزیم به عمر

اعجاز جلوه های تو، حلال مشکلم


حمید خان محمدی