دلی دارم نوای شورانگیزی به سر دارد
هزاران حرف با غم ها و زخم چشم تر دارد
دلی دارم که در جنگ میان خویش با خویش اش
به چرخش های شمشیر نظربازان نظر دارد
سر سودای سیمرغ سلوک و سیر و سرمستی
به وقت خواب ناز شهر، در بانگ سحر دارد
دلم انگار آیینه به آیینه ترک برداشت
دلم انگار از درد و بلا و غم خبر دارد
ز آه دل جنون فریاد می زد بر سر عالم
که رد زخم های خنجر این دل بیشتر دارد
به خود گفتم چرا بر روی لب هایش دعا از دهر
تمنّای دلی آشفته و خون جگر دارد؟
حمید خان محمدی
درد فراق دیدن رویت عذاب ماست
کوچک ترین نگاه تو، رویای خواب ماست
سویی نمانده بر دل رنجور عاقلان
نورِ چراغِ مُرده کجا آفتاب ماست!؟
انگار آسمانِ زمستانِ شهر هم
غمگین و دلشکسته ی حال خراب ماست
باران صبر، سیل بلا... تا نظاره کرد
لبریز اشک گشته و حیرانِ تاب ماست
وصلِ مدام نیست، به میخانه ی طریق
خونِ جگر حکایت بزم شراب ماست
باکی نبوده است ز شمشیر فتنه ها
گر زخم می زند طلب بی حساب ماست
نام علی (ع) که عالمیان را کفایت است
تنها دوای درد و غم و اضطراب ماست
حمید خان محمدی
بدون تو شب عالم سحر سراغ ندارد
نگاه نافذ چشمت گوهر سراغ ندارد
مدار گیسوی تو محور قرار فلک بود
که عرش نقطه ی ثقلی دگر سراغ ندارد
نهان مکن ز سماوات، قرص کامل رویت
چنین فروغ درخشان، قمر سراغ ندارد
درون قلب من انگار پر ز توست نگارا
به کُنه آینه چشمی اثر سراغ ندارد
به دردهای دلم دلبرا دوا تو نمودی
طبیبِ زخمِ جنون، این ثمر سراغ ندارد
میان حسرت و ای کاش های وادی عشقم
چه آتشی... که از اول، شرر سراغ ندارد
مزن به تیر قضا دست رد به سینه ی عاشق
جفا که غیر ز خون جگر سراغ ندارد
غم فراق رهایم نکرد و سیل بلا برد
جهان چنین غمِ چشمان تر سراغ ندارد
حمید خان محمدی
دل در سیطره ی مهر تو بی پروا شد
عاقلی بود که مجنون دل لیلا شد
خسته و غم زده از روز شب تکراری
ناگهان در سرش از شور و شعف، غوغا شد
دل و دین برد ز خوبان جهان هستی
رخ ماهت که چنین شاه رخ زیبا شد
دیده نوشید می از روی تو و عُزلت جُست
بی جهت نیست که در میکده ات تنها شد
با همان غمزه ی آلوده به شمشیر جفا
منظر چشم تو در خواب شبم انشا شد
تیره و تار غمت بود که از اول بود
تا که آیینه به یک جلوه ی تو شیدا شد
من خسی بودم و در سیل بلا، سرگردان
جلوه کردی و مسیرم طرف دریا شد
متحیر شده بودم که کجا شکوه برم
آخرش دفع بلا در حرم مولا شد
حمید خان محمدی
زخم غروب جمعه چرا کم نمی شود؟!
گویا عمیق بوده که مرهم نمی شود
هشدار داده بوده ام این نکته را به خود
عقل و جنون در آینه با هم نمی شود
بشکن جنون... حصار تَعقُّل به تیر عجز
ایستادن ام به صبر، دمادم نمی شود
با سیل وهم و چالش مُشتی خیال پوچ
صحرای خشک قلب که خُرَّم نمی شود
دل کنده ام ولی همه جا نقش چشم توست
قطع تَعلقات که در دم نمی شود
خوش باش دل به وعده ی دیدار روی او
سیر و سلوک بی تَعب و غم نمی شود
راه عبور از خطرات وصال یار
بی اشک روضه های محرم نمی شود
حمید خان محمدی