زخم غروب جمعه چرا کم نمی شود؟!
گویا عمیق بوده که مرهم نمی شود
هشدار داده بوده ام این نکته را به خود
عقل و جنون در آینه با هم نمی شود
بشکن جنون... حصار تَعقُّل به تیر عجز
ایستادن ام به صبر، دمادم نمی شود
با سیل وهم و چالش مُشتی خیال پوچ
صحرای خشک قلب که خُرَّم نمی شود
دل کنده ام ولی همه جا نقش چشم توست
قطع تَعلقات که در دم نمی شود
خوش باش دل به وعده ی دیدار روی او
سیر و سلوک بی تَعب و غم نمی شود
راه عبور از خطرات وصال یار
بی اشک روضه های محرم نمی شود
حمید خان محمدی
شعر زیبایی بود افرین



نظر لطفتونه