مرغ دلم ای کاش پری داشته باشد
تا اوج تغزل سفری داشته باشد
حالم چو درختی ست که در جنگل سوزان
امید ندارد که بری داشته باشد
آغوش غزل باز شد، آمد به کنارم
ای کاش به زخم ام ثمری داشته باشد
ای مرگ بنوشان ز می قطع تعلق
شاید که بر این دل اثری داشته باشد
سخت است بر آیینه که تصویر برآرَد
بی آنکه ز یارش خبری داشته باشد
بر سردرِ میخانه نوشتند که مجنون
باید که دلِ خون جگری داشته باشد
در حالت جذبه ست هر آنکس که سماء ش
در شهر نجف چون قمری داشته باشد
حمید خان محمدی
صبر آمده به سر... که بَرَد انتظار ما
گشتیم و نیست یک اثری از نگار ما
بگذار با غمم بنشینم به درد و دل
پیدا نشد به جز غم دل، غمگسار ما
بودم رها میانه ی پیکار سرنوشت
حالا تغزُّل آمده در نقشِ یار ما
در آسمان پی مدد از ذات بوده ایم
روی زمین رسیده به فریاد و زار ما
حتی خبر ز وادی طینت نمی دهد
تا مرهمی شود به دل بی قرار ما
یک جرعه از پیاله اجبارم آرزوست
خیری نبوده در طلب اختیار ما
هستیم مبتلا به فراق و وصال و عشق
از آن زمان که حُب تو آمد به کار ما
دل مرده ایم و بر سر کویت نشسته ایم
احیا شویم اگر گذری از مزار ما
حمید خان محمدی
چو مرغان، در این خانه پرپر شدیم
غریبانه بی یار و یاور شدیم
دوباره دلم پُر شد از ناله ها
گمانم که با غصه دم پر شدیم
ز روی فریبای هر آینه
اسیر خیالات و باور شدیم
به هر راه و بی راهه یی سر زدیم
زهی فکر باطل که بهتر شدیم
زمانه سر سازش از ما ربود
از این بی وفایی مکدر شدیم
در آوازه های جگر سوز عشق
سراپا زخون جگر تر شدیم
مرا از صف عاشقان خط زدند
در این امتحان هم که آخر شدیم
حمید خان محمدی
بر دوش، کوهی از اثر کوله بار ها
فریاد بی صدا، ز پس آه و زارها
خالی ز رنگ گشته، دگر سو نمانده بر
چشمی که پر شد از شرر زخمِ خارها
حتی ز یوسفِ سرِ بازارِ مصریان
دل برده زلف یار هزاران هزارها
در باغِ پر ز عِطر تو جای ملال نیست
آتش کشیده قاطبه ی گلعزارها
دل شسته ام میان هیاهوی اشک و غم
از مدعی عشق و وفا، انتظارها
گفتم به زیر لب، چه عجیب است روزگار
دنیا چرا گرفته ز من اعتبارها
ای سینه باش بر تن رنجور و ناتوان
آیینه ای تمام نما از قرارها
حمید خان محمدی
آن همه شور شعف از دل ما رفت که رفت
هرچه دادی به یکی زلف دوتا رفت که رفت
من ندانستم از این بحر و عروضی چه کنم
شعر آمد همه ی قافیه ها رفت که رفت
ای کلیم از تو سخن هست ولی گوش کر است
معجزی نیست اگر شور عصا رفت که رفت
گفت یک گوشه نگاهش همه سلمان سازد
پس از آن بود که هوش از سر ما رفت که رفت
همه ی عمر به پای خم ابرویش سوخت
بی جواب است سوالم که چرا رفت که رفت
پر قنداقه ی نوزاد به دست پدر است
سر دردانه به یک تیر جفا رفت که رفت
حمید خان محمدی