پسر فاطمه (س) راه دگری داشت، نداشت
حرف او در دل لشگر اثری داشت، نداشت
راه بستند به روی پسر فاطمه (س) ، پس
به جز از کربُبلا، او گذری داشت، نداشت
کاش دلسوز زن و بچه شود یک کوفی
غیرتِ مردِ عرب، اَر ثمری داشت، نداشت
خود از آغاز غلط بود که بستند مسیر
از بلاها، دل حُر گر خبری داشت، نداشت
کربلا تا به خودش دید که سقا آمد
شب تاریک سماء ش، قمری داشت، نداشت
حمید خان محمدی
شال مشکی دلم پیمانه در غم میزند
آسمان نینوا از رنگ خون دم میزند
بر مشامم باز بوی ماتم و غم می رسد
قلبهای عاشقان شور محرم میزند
در فراق کربلا مرغ خیالم روز و شب
نقشی از درب حرم را روی پرچم میزند
اشکهای چشم مجنون حال باریدن گرفت
از عزا، مستانه بر دریای زم زم میزند
گوش عالم می شنید از کاروان نوحه خوان
با نوای روضه ها، بر تبل ماتم میزند
حمید خان محمدی
هر دم از عشق، دل از دیده تمنا دارد
روی زیبای تو را شوق تماشا دارد
رمقی نیست دگر تا به نگاهت گویم
چشم از این همه تحقیر دلم وا دارد
شب بارانی ما میکده ی وصل تو شد
دلت اما به می اش آتش پروا دارد
تا که رویید به بالم، پر ققنوس خیال
به سرم مشق جنون یکسره سودا دارد
قلم اینگونه نوشته ست که فرهاد دلم
وسط معرکه ی مهر تو غوغا دارد
شب شعر و غم دوریست به خلوتگه دیر
چه دعایی ست به لب راهب ترسا دارد
عاقبت در دل یوسف، سحری روشن شد
که خود از روز ازل، شوق زلیخا دارد
حمید خان محمدی
به اشک چله گرفتم که محترم باشم
نوای نوحه ای از شعر محتشم باشم
چه شورشیست، که آتش کشیده شعر مرا
به لوح دل بنویس،... اربعین، حرم باشم
حمید خان محمدی