هر دم از عشق، دل از دیده تمنا دارد
روی زیبای تو را شوق تماشا دارد
رمقی نیست دگر تا به نگاهت گویم
چشم از این همه تحقیر دلم وا دارد
شب بارانی ما میکده ی وصل تو شد
دلت اما به می اش آتش پروا دارد
تا که رویید به بالم، پر ققنوس خیال
به سرم مشق جنون یکسره سودا دارد
قلم اینگونه نوشته ست که فرهاد دلم
وسط معرکه ی مهر تو غوغا دارد
شب شعر و غم دوریست به خلوتگه دیر
چه دعایی ست به لب راهب ترسا دارد
عاقبت در دل یوسف، سحری روشن شد
که خود از روز ازل، شوق زلیخا دارد
حمید خان محمدی