غرق نگاه

قلم به لوح قضا خورده تا غزل گل کرد...

غرق نگاه

قلم به لوح قضا خورده تا غزل گل کرد...

دم رفتن همه تن غرق نگاهش گشتم...

با کس این دل چه کنم درد دل ابراز نکرد

بال و پر داشت ولی میل به پرواز نکرد


گفت، عالم ز پی نام و نشان آمده است

آه دم داد و هویت به کس احراز نکرد


زخم صد تیغ ملامت به تنش خورد ولی

لب فرو بست و بساط گله، آغاز نکرد


بی سپر، داشت که با تیر قضا میجنگید

هیچکس را هم از این قائله، همراز نکرد


هر چه گفتم که حذر کن ز هدف های محال

سر تکان داد گره از رخ خود باز نکرد


دم رفتن همه تن غرق نگاهش گشتم

گفتم، انگار غزل های دل اعجاز نکرد


حمید  خان محمدی 

و من یمت یرنی...

و من یمت یرنی، مؤمنین و یا کفار

چه وقت شیرینی، مرگ در کنار علی (ع) 


حمید  خان محمدی 

هدیه ی الهی...

خدا مرا به وجودت هدیه ای بخشید

همین که با منی انگار صد گوهر دارم


حمید  خان محمدی

مجال آه...

مجال آه ندارم ز درد دوری تو

بیا و ماه نگاهت نهان مکن ز دلم


حمید  خان محمدی

صدای قیل نشاید ز قال ما آید...

ای دل،  بسوز و دم مزن عشق محال را

باید که شست این همه خواب و خیال را


آخر نخورده ایم، پس از صبر و انتظار 

یک جرعه از شراب رخ بی مثال را


آری! شکست از تو و صد تکه پاره شد 

تا دید در خود، آینه، نقش جمال را


آن را که معرفت به دلش راه بسته است

بر سینه می زند ز چه سنگ وصال را؟


دست زمان فقط شده یارم به روزگار

خوابانده موج سرکش هر قیل و قال را


ای خوش به حال سالک شب زنده دار شهر

سوزانده قهوه خانه و فنجان و فال را


در بیشه زار سیر و سلوک ش حکایت است

با تیر شعله های غزل زد غزال را


حمید  خان محمدی