غرق نگاه

قلم به لوح قضا خورده تا غزل گل کرد...

غرق نگاه

قلم به لوح قضا خورده تا غزل گل کرد...

رخ مهتاب نمایان شده در آب حیات...

در آب عکسی از رخ مهتاب دیده ام

دوری ولی درون دلم نقش بسته ای


حمید خان محمدی 

بارش باران...

خبری شد که همه غرق تحیُّر ماندند

آسمان گریه و ما خسته از این کج فکری


حمید خان محمدی 

تنهایی...

تنهایی ام نگارش تصویر خانه شد

ای کاش لحظه ای بنشینی مقابلم


حمید خان محمدی 

درد فراقی دارم و...

عشق باعث شد که عاجز باشم از صبر فراق

کاش یک دریا ببینم چشم پر مهر تو را


حمید خان محمدی 

اَلف قامت مادر شده دال از غصه...

اَلِفِ قامتِ مادر شده دال از غصه

بسکه در چشم پدر غربت و غم می بیند



حمید  خان محمدی