غرق نگاه

قلم به لوح قضا خورده تا غزل گل کرد...

غرق نگاه

قلم به لوح قضا خورده تا غزل گل کرد...

عکس رخ یار...

هر روز یاد تو، گره ای زد به کار ما

آری خزان زده به تمام بهار ما


ما را دگر تحمل درد فراق نیست

کم کن ز لطف گوشه ای از کوله بار ما


کمتر بسوزمان، غم معشوق کافی است

ای صبر شعله ور شده از انتظار ما


حتی غزل کشیده به آتش برای خود

این دفتری که پر شده از شعر یار ما


دل در میان هجمه ی غم های دوری ت

هر روز میکند گله از غمگسار ما


ای کاش یک طبیب محبت، بیاورد 

مرهم برای درد و غم ماندگار ما


«ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم» 

 عکسی به روی باده ز نقش نگار ما


سرزنده می شوم نفسی تازه می کنم

یک لحظه گر زنی قدمی بر مزار ما


حمید  خان محمدی

کور شد ادراک از این شب‌های ظلمانی

محبت را تداعی میکند بر روی بالینش

تلقی میکند رسم جنون را بر مجانینش


کجا میخاستم اِدارک ماٰ اَدراکِ لَیل ش را 

که حتی مانده ام در فهم جزیی از عناوینش 


یتیمان و اسیران هم به پشت درب مهر او

هو الرزّاق را معنی کند بهر مساکینش


به هنگام تغزل های خویش از وصف اوصافش 

به حیرت میرسد شعر از مفاهیم و مضامینش


مشیت را رقم زد با دعای در قنوت خود

همه عالم به خود میبالد از نقش نگارینش


حمید  خان محمدی

محفل ساحل

به گِرد خویش از روز ازل، او محفلی دارد

قلم می گفت با خود، او چه دست عادلی دارد


مرا انداخت در سیل بلا، تقدیر محض او

به ظنی زیر لب گفتم، که دریا... ساحلی دارد


نوشتم ساحل اما شرط قرب است، ابتلا، آری

بنازم خالق عالم چه تیغ مایلی دارد


بکش دست نوازش بر سر مجنون دیوانه

که در وادی  طینت از کَرَم آب و گلی دارد


به پشت درب میخانه سوال از خویش پرسیدم

در این بزم تحیّر، سعی ما هم حاصلی دارد؟


حمید  خان محمدی

دل در گِروئِ حیرت جانکاه تو مانده...

زخمی ست بر دل،  از قدمگاه تو مانده 

این زخم ها از عشق جانکاه تو مانده


در ظلمتی که غرق تنهایی خویشم

یک روزنه از نور مصباح تو مانده


از دلخوشیِ چند روز زندگانی

درد فراق گاه و بی گاه تو مانده


دریا به جزر و مد خویش ش گفت هر بار

غرق نگاه روی چون ماه تو مانده


صدها مسیحا دم میان خرق عادت

در حیرت از اعجاز یک آه تو مانده


عمریست میبالد که در بند و اسیر است

یوسف که در حبس زلیخاه تو مانده


بالا نشینان و وزیران و عزیزان

حتی هزاران... در ته چاه تو مانده


وای از دل خوش بین که هر روز و شب انگار

امیدوار و چشم بر راه تو مانده


حمید  خان محمدی 

تجلی ذات...

چشمم به اشک روضه مباهات می کند

با ناله های نوحه مناجات می کند


اعجاز در مجالس روضه عیان شود

الله چون تجلّیِ از ذات می کند


قلبم به خون نشسته برای عزای تو

در محضرت ارائه ی حاجات می کند


دست گدایی ام که دراز است بر درت

تصدیق این بضاعت مزجات می کند


در گیر و دار محشر کبرایِ ممکنات

یک گوشه چشم تو همه را مات می کند


در هجمه های دشنه و شمشیر و نیزه ها

 بیچاره خواهری که تماشات می کند


آه از دلی که با غم و حسرت، سر تو را

هر روز روی نیزه ملاقات می کند


حمید  خان محمدی