غرق نگاه

قلم به لوح قضا خورده تا غزل گل کرد...

غرق نگاه

قلم به لوح قضا خورده تا غزل گل کرد...

لیلی دوران

دلبرم رفت و دلم آتش و گریان شده ام

متنفر شدم از خویش و گریزان شده ام


جن و انسان همه در خدمت نیکان اما

خسته از هیمنه ی ملک سلیمان شده ام


رفته آن کس که جز او نیست مرا جان و تنی

فارغ از لذت شیرین تن و جان شده ام


نیست راهی به در خانه ی ما، درب مزن

ناگهان گفت و دل آزرده و حیران شده ام


گفتمش دست بدامان تو ام تاج سرم

رفت آن مونس و من وآله و نالان شده ام


ناله کردم مرو ای شاخه ی نیلوفری ام

نا امید از کرم و رحمت سلطان شده ام


کاش در خواب ببینم که دمی آمده ای

خاطر آسوده در آغوش تو مهمان شده ام


لحظه ی وصل تو و غرق نگاهت مجنون

مات نظاره ی آن لیلی دوران شده ام


حمید  خان محمدی

نظرات 1 + ارسال نظر
محمد یکشنبه 6 مهر 1399 ساعت 16:20

طیب الله

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد