دلبرم رفت و دلم آتش و گریان شده ام
متنفر شدم از خویش و گریزان شده ام
جن و انسان همه در خدمت نیکان اما
خسته از هیمنه ی ملک سلیمان شده ام
رفته آن کس که جز او نیست مرا جان و تنی
فارغ از لذت شیرین تن و جان شده ام
نیست راهی به در خانه ی ما، درب مزن
ناگهان گفت و دل آزرده و حیران شده ام
گفتمش دست بدامان تو ام تاج سرم
رفت آن مونس و من وآله و نالان شده ام
ناله کردم مرو ای شاخه ی نیلوفری ام
نا امید از کرم و رحمت سلطان شده ام
کاش در خواب ببینم که دمی آمده ای
خاطر آسوده در آغوش تو مهمان شده ام
لحظه ی وصل تو و غرق نگاهت مجنون
مات نظاره ی آن لیلی دوران شده ام
طیب الله