غرق نگاه

قلم به لوح قضا خورده تا غزل گل کرد...

غرق نگاه

قلم به لوح قضا خورده تا غزل گل کرد...

قطره اشک

کرد پنهان چو ز دیده رخ مهتابش را

داد یک لحظه به لیلی دل بیتابش را


غفلتی بود که هر دم به سراغش میرفت

زین جهت داد زکف آن همه آداب‌ش را


گفت بر خویش که ای کاش رسد وقت وصال

کرد بر دیده حرام تا به ابد خوابش را


به شماره همه اسماء الهی می گفت

برد بر عالم بالا تن و محرابش را


زمزمه بر لب ش این بود، بنوشم یک دم

کاش یک جرعه یی از لعل می نابش را


وقت دیدار شد و گوشه نگاهی هبه داد

برد طوفان نگاهش همه ی تابش را


قطره ی اشک دلیل بدل سیئه شد

بگشانید ز رحمت همه ابوابش را


حمید  خان محمدی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد