کنم جان را فدایت عاقبت ای عشق پنهانی
که شیرین باشد آن دیدار، می دانم که میدانی
چه خوش باشد اگر مجنون وصال لیلی اش بیند
طلوع صبح می آید پس از شب های طولانی
گذر افتد ز سوز دل سحرگاهان به کوی دوست
عجین شد قطره ی باران در آن دریای طوفانی
چه فخری میکند مجنون دیوانه اگر روزی
نشان عشق لیلی را زند بر روی پیشانی
نگاهم کاش افتد بر رخ زیبای دلدارم
زنم بوسه بر آن چشم و بر آن سیمای نورانی
از آن لعل گوهر بارت بریز ای ساقی مستان
چشم هر دم می نابی از این احوال روحانی
نسیم تابش چشمت اگر افتد به روی من
بود خورشید روز افزونِ آن شب های ظلمانی
حمید خان محمدی