گدای لطف طبیبم به لب دعا دارم
نشان زخم عمیقی ز ابتلا دارم
فرو نشسته ام، از خود مدام می پرسم
غمی عمیق ز غربت به دل، چرا دارم؟
ز سهم دل خوشی و ناخوشی این دنیا
بلا به پشت بلا و فقط بلا دارم
هزار جانِ به نیمه رسیده و بیمار
برای معجزه ی یک دمِ شفا دارم
نگاه دقت آیینه ها نمایان کرد
که چشم حک شده از گنبد طلا دارم
مگس کجا و توان پریدن سیمرغ
سیاه نامه ام و شوق کربلا دارم
نبود لایق حُسن وجود تو دنیا
بگیر جان ز حیات ام که این روا دارم
حمید خان محمدی
ظلمت سرای قلب مرا نور دیده ای
صورتگری و صورت ما را کشیده ای
هنگامه ی توهم و تشویش ذهن ها
تنها پناه و ملجأ قلب رمیده ای
با یک اشارت از سر رأفت، میان جنگ
قلب سپاه دشمن خود را دریده ای
در لحظه ی بلای عظیم مُقدّرت
از ابتدا به داد رسولان رسیده ای
بر من مگیر خورده از این حال و روز خویش
گنجینه ی محبت هو را ندیده ای
ای دل بس است درد جدایی ز دلبرت
چون زخم بی نشان ز فراقش چشیده ای
حمید خان محمدی
خواندم کتاب دل که هر دم با جفا بود
هر فصل منقوش هزاران ابتلا بود
عکس وصال یار بر یک صفحه ی آن
گوهر نبود، انگار یک کوه بلا بود
از ابتدای بند بند قصه هایش
نیرنگ ها و نقشه هایش بر ملا بود
زخم عمیق روی دل را مرهمی نیست
دلواپسی هایم به خونش مبتلا بود
حالا ببین جاریست، اشک از دیدگانم
پایان دفتر بر لبانم یک دعا بود
بزم هزار و یک شب و تقدیر خوانی
ای کاش زیر قبه ی صحن خدا بود
داغ ش به دل ماند و ز چشمم خواب خشکید
شب تا سحر عاشور ما در کربلا بود
حمید خان محمدی
به گوش می رسد از دل صدای تکراری
به پشت درب نشسته گدای تکراری
عنایتی وَتَصَدّق به ما لطافت کن
چرا که آمده ام با دعای تکراری
فقیر و مُفلسم ای جلوه ی تمام حُسن
منی که پر شدم از ادعای تکراری
نشسته باز به دوشم غرورِ ذکر و سجود
به خویش گفتم امان از ردای تکراری
در انتظار نگاهت به خود فرو رفتم
به خون تپیده ام از این جفای تکراری
همین که گم شده ام در اتاق آیینه
برای خویش کشیدم خدای تکراری
صدای پای تَوهُّم دوباره پیچیده
خموش کی شود از سر، نوای تکراری
حمید خان محمدی
در گوشه یی ز داغ جفایت رمیده ام
روی خوش از خیال وصالت ندیده ام
سنگی زدی که شیشه ی فردانیت، شکست
از غربتم بپرس، چه دردی کشیده ام
خون دل از نگاه من هر روز می چکد
این می ز ابتدای فراقت چشیده ام
خسته ز جنگ عقل و غریزه، نشسته ام
تسلیم، در مقابل اشکانِ دیده ام
صد بار از جنون، سرِ صبرِ جمیل خویش
با خنجر قساوت عشقت بریده ام
پیدا نکردم از گل باغت نشانه ای
مانند ریشه در غم و حسرت دویده ام
در انتهای سوگِ قلم با کلام و شعر
گویا به ابتدای تغزُّل رسیده ام
حمید خان محمدی