غرق نگاه

قلم به لوح قضا خورده تا غزل گل کرد...

غرق نگاه

قلم به لوح قضا خورده تا غزل گل کرد...

حال ما حالی به حالی ها پر از بی حالی ست

همین که از غم دوری، دل از نفس افتاد

تمام هستی خود دید، رفته چون بر باد


و سوخت دامن تقدیرش از شراره ی عشق

شکسته شد پر و بال ش به تیر آن صیاد


کنار لیلی اگر نیست دل ،چه چاره کند؟ 

شمیم عشق و محبت نمی‌رود از یاد


کویر بی علفی شد ز هجر دلدارم

خیال من، که زند هر دمی به سر، فریاد


ببار از سر لطفت به شوره زار وجود

که ذره ذره شود باغ خشک ما، آباد


 نگاه اول من، غرق در نگاهت ماند

چه شد که معجزه ای در درون ما رخ داد!؟ 


به تیغ چشم خمارت بزن به دل شاید

که مرغ عشق مرا از قفس کند آزاد


حمید  خان محمدی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد