همین که از غم دوری، دل از نفس افتاد
تمام هستی خود دید، رفته چون بر باد
و سوخت دامن تقدیرش از شراره ی عشق
شکسته شد پر و بال ش به تیر آن صیاد
کنار لیلی اگر نیست دل ،چه چاره کند؟
شمیم عشق و محبت نمیرود از یاد
کویر بی علفی شد ز هجر دلدارم
خیال من، که زند هر دمی به سر، فریاد
ببار از سر لطفت به شوره زار وجود
که ذره ذره شود باغ خشک ما، آباد
نگاه اول من، غرق در نگاهت ماند
چه شد که معجزه ای در درون ما رخ داد!؟
به تیغ چشم خمارت بزن به دل شاید
که مرغ عشق مرا از قفس کند آزاد
حمید خان محمدی