غرق نگاه

قلم به لوح قضا خورده تا غزل گل کرد...

غرق نگاه

قلم به لوح قضا خورده تا غزل گل کرد...

گذر زندگی یا یک سفر بی پایان

زندگی بود و سفر کردم و تنها ماندم

تا که از قافله ی عشق تو هم جا ماندم


فکر کن تابش چشمان تو مجنونم کرد

بعد از آن بود که هم سفره ی غم ها ماندم


کاش می شد به کنارت بنشینم یک شب

حبس در خود شدم از ذکر سحر وا ماندم


 چقدر زود گذشت فصل بهار چشمت

باز در حال و هوای شب یلدا ماندم


تَرَکی خورده دلم تا که شکست آینه اش

لیک عمریست که در حیرت و بلوا ماندم


دوست دارم که بفهمند همه عالمیان

که پریشانم و از هجر تو رُسوا ماندم


باز در روضه ی ارباب خیالم پَر زد

در غمِ چشمِ تر و ماتِ به سرها، ماندم


ته گودال به دورت همه سیرآب اما

تشنه لب بودی و من خیره به دریا ماندم


حمید  خان محمدی
نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد