زندگی بود و سفر کردم و تنها ماندم
تا که از قافله ی عشق تو هم جا ماندم
فکر کن تابش چشمان تو مجنونم کرد
بعد از آن بود که هم سفره ی غم ها ماندم
کاش می شد به کنارت بنشینم یک شب
حبس در خود شدم از ذکر سحر وا ماندم
چقدر زود گذشت فصل بهار چشمت
باز در حال و هوای شب یلدا ماندم
تَرَکی خورده دلم تا که شکست آینه اش
لیک عمریست که در حیرت و بلوا ماندم
دوست دارم که بفهمند همه عالمیان
که پریشانم و از هجر تو رُسوا ماندم
باز در روضه ی ارباب خیالم پَر زد
در غمِ چشمِ تر و ماتِ به سرها، ماندم
ته گودال به دورت همه سیرآب اما
تشنه لب بودی و من خیره به دریا ماندم